... کاشکی می توانستم دل سوختهء او را به دریا ببرم تا خاموش شود،اما ننه می گوید هر جور آتشی را که آب دریا خاموش نمی کند...
چشمانم را باز کردم،نگاهی به اطراف انداختم،نبود،دیگر تعقیبم نمی کرد،او از کودکی دنبال من می آمد،همیشه با خودش نکبت به همراه داشت،بدبختی و شکست تحفه هایی بودند که او گاه آن ها را به خودم و گاهی به خانواده ام می داد.
ناگهان خلا بزرگی را حس کردم،دلم برایش تنگ شد،تنها چیزی که می توانست آرامم کند دست های سرد او بود.تصمیم گرفتم پیدایش کنم ،هر جا را گشتم نبود; در نعشگی ترامادول هایی که خوردم،در پک های عمیقی که به سیگار زدم،در چشمان دخترکانی که در خیابان دیدم، در روزنامه هایی که خواندم،در لبی که از یک زن بیوه گرفتم،در سطر سطر کتاب هایی که خواندم،در سکس های تلفنی که داشتم ،در لا به لای دروغ هایی که به مادرم، معشوقه ام و خودم گفتم ،سراغ او را از حشیش،تریاک،عرق سگی و...گرفتم .چقدر در کافه ها نشستم و منتظرش ماندم و او نیامد.
بالاخره... او را در آینه یافتم;آری من مرده بودم ومرگ دیگر تعقیبم نمی کرد،مرگ مرا احاطه کرده بود،دیگر من خود مرگ بودم...
ویرانی آدمی یکباره نیست،انسان ذره ذره نابود می شود.گاهی وقت ها دوست داریم بد زندگی کنیم،اصلا بد زندگی کردن راحت تر است،بدبختی راحت تر است،غرق درلجن باشی و بوی تعفن بدهی و سقوط کنی... .من آدم بیماری هستم:یک کثافت تمام عیار،آشغال ترین موجود تاریخ بشریت.پدرم معتاد بود(مرگ در اثر اور دوز مواد،این مساله اهمیتی برایم ندارد،ناراحتم هم نمی کند) مادرم خاله خرسه ی زندگیم است نمی دانم باید او را دوست داشته باشم یا نه ودر هر صورت چرا؟فقط این را می دانم که آدم بدبختی است.حس خاصی نسبت به او ندارم.فقط هست.من فکر نمی کنم مادر یا پدر بودن دلیل کافی برای دوست داشتن باشد.من نمی توانم آدم خوبی باشم در برخی موارد به علت عدم تربیت صحیح ،در برخی موارد به علت عقده های روانی و هزاران مشکل دیگری که دارم(من کلا ادم مشکل داری هستم)تمایل زیادی به نفرت از اطرافیانم دارم،دوست دارم از همه متنفر باشم...کاش می توانستم حسی را که در درونم وجود دارد نقاشی کنم.من تسخیر شده ام.وجودم پر است از کرم هایی که ذره ذره وجودم را می خورند.من غرق شدن را دوست دارم،مردن را دوست دارم،جنون را،خشم را،کشتن را...
دیشب خواب دیدم که مرده ام،اگر مرگ آن چیزی باشد که من در خواب دیده ام اصلا مسئله ای نیست...خداوند بار دیگر مرا خواهد آفرید.
جالب است!
کسی سکوت را تفتیش نمی کند
برای سخنرانی یک لال هورا نمیکشند
کوری که ونوس را ندیده
نسترن٬ اطلسی٬ یونجه
برایش فرقی نمی کند
مهم ابی عشق است
که مرده ی هزار ساله نیز آن را می فهمد
می ترسم!صدای گریه می اید.گریه ای از دل نه از چشم.من می دانم که ان ها فکر می کنند من احمق هستم نمی دانم ان ها می دانند که من می دانم که ان ها احمق هستند؟خود خواهی بیماری بدی است و عوارض خطر ناکی همچون جنون دارد اما خود جنون خوب است کاش مجنون بودم.می دانم نیستم چرا که حس خوبی ندارم.ساعت ۳ نصف شب است ومن احمق دارم به اهنگ های پرایزنر عوضی گوش می کنم.او قطعا ادم... است از اهنگ هایش معلوم است.دو باره صدای گریه می اید ام این بار نمی ترسم همه چیز دارد سقوط می کند و من در این لحظه گلویی می خواهم تا بدرم.خنجری می خواهم تا با تاریکی گلاویز شوم و ناگهان خنجر را در قلبم فرو کنم و بایستم و به همه بگویم که تاریکی مرا با خنجر زد...دیگر امیدی نیست...نه هست. امید پسر همسایه نوه ی نصرت اری او هست می توانم فردا او را ببینم و با هم برویم نوشابه پخش کنیم ومن امید داشته باشم.راستی یک ادم احمق همیشه یک ادم احمق است تحت هر شرایطی.الان می فهمم که من هم مثل پرایزنر ادم... هستم از نوشته ام معلو م نیست؟